دیشب خیلی راه رفتم.فکر کردم.حرف زدم.اما بیشترش از روزایی بود که گذشت. البته بازم از فکرای خودم نبود از حرفای دیگران گفتم . از فکرای دیگران حرف زدم.
کاش یه جا بود آدم می نشست هر چی به ذهنش از دلش می اومد می گفت.
هر وقت می خوایم یه حرفی بزنیم می گن اینجا جاش نیست!
یکی نیست به من بگه بابا آخه حرف دل دیگه وقت می خواد؟!
وقتی هم جایی پیدا می کنی بهت می گن زمانت از الان شروع شد!4,3,2,1,....
نمی دونی از کجا شروع کنی!
چطوری بگی!اصلا چی می خوای بگی!
اول فکر می کنی خیلی حرف داری واسه گفتن اما وقتی می خوای بگی می بینی زمان چقدر کمه!یه هو ساکت می شی!انگار آبی که روی آتیش می ریزن!ساکت و آروم!فقط خاکستر می مونه و بس!ولی بازم مثل همیشه خوشبختم!خوشبختی مال منه با وجود عزیزانی که دارم!خوانوادم!می خوام بگم چقدر دوسشون دارم!
من می خوام به تو بگم ! تا جایی که زمانم تموم نشده می خوام بگم!
هر وقت حرف زدی:
گفتی زندگی برات جهنمه!
گفتی سخته!
گفتم می دونم!اما بازم فکر کردی نمی فهمم!
گفتی به آخررسیدم !
گفتی طاقت ندارم!
گفتم زندگی بالا پایین داره!
گفتی زندگی من همش سربالایی داره!
اما به چی می گی سختی؟
خواستم بگم اینا سختی نیست!
خواستم بگم خودت گفتی دنیا رو هر جور بگیری واست همون جوریه!
اما...
اما...
اما آخه هر وقت خواستم حرف بزنم گوش ندادی !یعنی دادی ولی نفهمیدی چی می گم ! شایدم تو دنیای من نخواستی بیای !یعنی اومدی اما خودت نفهمیدی!چیه؟ دارم بی انصافی می کنم؟!
بعضی وقتا یه کارایی می کنیم اصلا نمی دونیم کی و کجا انجامش دادیم!شایدم فقط منم که این جوری فکر می کنم!
هر بار از سختی گفتی، گفتم می دونم سخته اما تو سخت تر از اینها هم دیدی !می گی نه؟!یه کم به عقب برگرد !یه کم دورو برت رو ببین!
ببین چند سال پیش کجا بودی و الان کجایی!ببین اون زمان سخت تر بود یا الان!
وقتی دورو برت رو خوب می بینی میفهمی غصه هات شدن همه چیزت!از همه چی برات مهم تر شدن!از خودت،از زندگیت!هر چی خواستم نگاهت کنم شاید از نگام حرفام رو بخوانی ،اما نشد!
مگه نمی گن از نگاه آدما حرفاشون رو میشه فهمید؟!پس چرا تو نفهمیدی؟!
پس چرا هر بار دلم رو خوش کردم ولی آخر نگاهت به لب هام بود که چی می گن؟!
همیشه می خواستم یکی باشه از نگام بخوانه نه از لب هام!پس چرا تو که می تونستی نخووندی؟
چرا هر بار گفتم از نگام بخوون گفتی نمی خوام!گفتی نمی تونم!گفتی می خوام بشنوم!
اما آخه...
آخه وقتی به زبونم نمی یاد چطوری بگم؟!
هروقت از نگام خواستم بخوونی بهت احتیاج دارم ،حتی به صدای خنده هات،گفتی چشمایی نیست که ببینم!
شاید تقصیرمنه!شایدم تقصیر تقدیره!من اینا رو گردن کی بندازم؟!من به کی بگم تو مقصری؟!
این حرف رو به تو نمی زنه اما به من زیاد گفته!میگه"از این که دنبال مقصرمی گردی خوشم نمی یاد !"
نمی دونست که من نمی گردم,اما انگار همه منتظرن که بشنون مقصر کیه!واقعا این وسط اگه اخم هامون ،بی حوصلگی هامون،خستگی هامون رو گردن غصه هامون نندازیم باید چیکار کنیم!
چرا ما عادت کردیم همه چیز رو با چشمامون ببینیم،با گوشامون بشنویم تا باورمون بشه؟؟!!
من دیدم!آره!بدبختی آدمهایی که فکر میکنن خوشبختن!شایدم واقعا خوشبختن و به چشم ما میشه بدبختی!
شاید این ما هستیم که خوشبختی خودمون رو بدبختی می دونیم!
چرا هر چی از دلم گفتم نشنیدی؟چیه ؟!مسخره بود؟!
حالا من اشکام رو گردن کی بندازم؟
یادت می یاد قول دادی هیچ وقت اشکام پایین نیاد ؟!هر بار پایین اومد گفتی من از کجا باید می دونستم؟
تو نفهمیدی با غصه هات خنده رو از لبهات گرفتی؟حرف هات رو از دلت گرفتی؟حالا من باید شکایت پیش کی ببرم که خنده هات رو می خوام!حرفات رو می خوام!من به کی بگم که دلم گرفت از بس خنده هات نصیب غصه هات شد!
شاید من لایق نبودم!
تا الف رو گفتم پرسیدی چیه؟گفتم هیچی ،چیزی نیست!آما آخه به دلم چی بگم!بگم بیشتر از الف بلد نبودم که حرفامو بگم!بهت گفتم بلد نیستم بشمارم یادم می دی؟گفتی آره،خودم یادت می دم!همه سعی خودم رو کردم که زود یاد بگیرم تا ازم خسته نشی!آخه اگه می گفتم سخته می گفتی خسته ام!چیه؟حالا عدد کم آوردی؟حالا نمی دونی با این همه عدد چیکار کنی؟شایدم مثل همیشه توی حرفام موندی!توی فکرام!آخه گفته بودم مثل بقیه نیستم!
بهم گفتی دیوونه ای!
مگه نگفتی تو از من دیوونه تری؟شایدم فقط می خواستی ادای دیوونه ها رو در بیاری!
مگه نگفتم تو فقط مال منی؟!مگه نگفتم مال هر کی باشی تو رو ازش می گیرم؟!پس چرا غصه ها همیشه از من جلوتر بودن!چرا هر وقت اومدی پیشم گفتی باید برم !چرا همیشه واسه رفتن عجله داشتی نه واسه موندن؟!
بهت نگفته بودم تو منی!اما من که تو نیستم!
گفتی طاقت ندارم!گفتم طاقت؟؟!!!
ولی وقتی مامان رفت نگفتی طاقت ندارم!وقتی آقا واسه همیشه رفت نگفتی طاقت ندارم!وقتی همه زندگیت رفت نگفتی طاقت ندارم!گفتی خدایا صبورم کن!اما حالا می گی دارم کم می یارم؟!طاقت ندارم؟!میگی نمی خوام باشم؟!به آخر رسیدم؟!
وقتی حرف زدم گفتی تو چی می گی !اصلا چی می دونی!دارم به آخر می رسم!
آره شاید نفهمیدم!شاید وقتی شبها رو تا صبح توی راهروهای بیمارستان راه می رفتم و درس می خوندم,شاید وقتی از روی هر جمله ای 100 بار می خوندم اما انگار سخت ترین جمله هایی بود که به عمرم دیده بودم,معنی سختی رو نفهمیدم!
شاید وقتی فقط دعا می کردم تا اون روازمون نگیره معنی غصه رو نفهمیدم!شاید منم وقتی فکر می کردم اون روزا تموم نمی شه معنی طاقت رو نفهمیدم!
هر وقت غصه داشتی گفتم غصه هات مال من اما گفتم تو رو جون هر کی دوست داری با غصه هات خودت رو ازم نگیر!گفتی مگه میشه؟!گفتم پس حداقل به خاطر دلت بمون!گفتی این قلبمه که واسه کسی نمی زنه!نگفتی آخه من جواب دل خودم رو چی بدم؟!
هر لحظه که آرزو کردم کاش بودی ترسیدم با گفتنش دیگه نباشی!آخه می گن وقتی آرزو رو به زبون بیاری دیگه از ته دلت نیست!انگار ازشون خسته می شیم که به زبون می یاریم!
مگه تو نمی دونی که دلم زود می شکنه !مگه نمی دونی وقتی که رو شیشه های دلم رو غم می گیره بارون می باره تا اونا رو پاک کنه!
من که چیزی نخواسته بودم!چرا همیشه قسمتم از همه کمتر شد؟!
گفتم بی انصاف منم دل دارم!ولی آخه دل تو که همش مال غصه هاست!پس جای من کجاست؟چرا هر چی میگردم جای خالی پیدا نمی کنم؟!چرا هر وقت می زنه به خاطر اوناست نه به خاطر من؟!آخه مگه غمهات چی دارن که من ندارم؟!شاید اونا راحت تر توی دلت می شینن!شاید چون اونا آروم آروم می یان و من با هر نفس!شاید اینقدر شلوغه که صداش به قلبتم نمی رسه!فکر می کردم واسه خاطرم همه رو بیرون میکنی !اما انگار بدون اونا نمی تونی باشی!آخه اونا زیادن و من بازم تنهام!
حرف دلِ گرفتم رو کسی نشنید!گفتم ،ولی کسی حوصلش رو نداشت!چون به زبونم نیومد ساکت شد!مثل همیشه!
یه روز دیدی غم هات تموم دلت رو گرفتن و جایی واسه کسی نموند!
فقط کافیه یه کم به دورو برت نگاه کنی!خوشبختی مال ماهاست!با وجود کسایی که دوسشون داریم!یه هو دیدی داد زدن قطار الان راه می افته جا نمونی!وتا به خودت بیای که جا باز کنی همه رفتن و تو تنها موندی!
اون وقت می بینی خسته ای و همه امیدهات دارن دور میشن!
اونجاست که می بینی دیگه واقعا آخر خطی!!!!!!
فقط مواظب باش که به آخر خط نرسی!!!!
من با وجود عزیزانم هیچ وقت به آخر خط نمی رسم!